نوشته Doug Hawley
ترجمه میثم نجفی کندج
سوار خودروم میشم و بهم خوش آمد گفته میشه: «امروز خوب به نظر میای، دوک. میبینم که فشار خونت بهتر شده و ضربان قلبت ۶۳ قابل قبوله.»
«تو هم خوب به نظر میای، کارل. میبینم که تازه شسته شدی و از تمیزی برق میزنی. دیشب انجامش دادی؟»
«همینطوره. وقت تعمیر داشتم و میخواستم به چشمت خوب بیام. نمیخواستم مزاحمت بشم، پس بدون اینکه بهت بگم رفتم. امروز کجا میخوای بری؟»
در همین لحظه، قهوه میریزه روی پام و ناخواسته بلند میگم: «جهنم!»
کارل میپرسه: «از لحاظ فاصله از جایی که الان هستیم، میشه گِرِشام در اورگان، دیترویت در میشیگان، یا کپیتال هیل در دی سی؟ باید این هم بگم که درب گاراژ صدای ترسناکی میده. متاسفم که نمیتونم خودم تعمیرش کنم. باید یکی رو بیاری بهش نگاهی بندازه.»
«متاسفم، کارل. واقعاً منظورم این نبود که میخوام برم جهنم. میخوام برم فروشگاه فِرِد مِیِرز تا یه کمربند نو بخرم. و میدونم که باید یکی رو بیارم اون درب رو درست کنه. مرسی که گفتی.»
خودرو تکونی میخوره و کارل میگه: «اشکالی نداره یکم از مسیر اصلی منحرف بشیم؟ مسیر مستقیم از جایی رد میشه که چَپ کردیم. هنوز با یادش اذیت میشم.»
«هیچ ایرادی نداره اگر قرار نیست خیلی راه رو دور کنی.»
بعد از چند مایل، متوجه میشم که احساس راحتی بیشتری نسبت به قبل روی صندلی راننده دارم. «بگو ببینم، صندلی رو دستکاری و تنظیم کردی؟ احساس میکنم راحتتر شدم.»
«آره، دوک. یکم اندازهگیری کردم و تنظیم ایدهآل رو گیر آوردم. باید بگم که حس باستنت رو دوست دارم.»
«کارل، بهت گفته بودم که به این حساسم. اگه میخوای از باستنم تعریف کنی، میشه لطفاً صدای کارلا رو استفاده کنی؟»
«ببخش دوک، اما تمام حافظم با تنظیماتی که گذاشتی پُر شده. میخوای دستورالعمل جلوگیری از تصادف رو پاک کنم تا یکم فضای حافظه خالی بشه؟»
«نه، نیازی نیست. درباره باستنم با هر صدایی که دلت میخواد صحبت کن.»
کارل چند دقیقهای ساکت میشه و بعد میگه: «دوک، یه چیزی هست که باید حتماً بهت بگم ولی شاید تو خوشت نیاد بشنویش. من نمیتونم بوی عطر جَکویی رو تحمل کنم. اما این مشکل اصلی نیست. وقتی داشتی آبجو میخریدی و توی خودرو تنهاش گذاشتی، به دوستش لیندا زنگ زد و کُلی مزخرف درباره تو بهش گفت. احتمالاً جَکویی یه خودروی مُدل پایین داره که به اندازه من هوشمند نیست و نمیدونه من میتونم حرفهای اون سمت تلفن هم بشنوم. درباره بوسههای آبکی، نزدیک شدنهای ناخواسته و عشق بازیهای خیلی سطحیت گفت. غیر از اون، گفتش تا وقتی گِرَنت رو به عنوان یه عاشق و مرد واقعی توی زندگیش داره، تو رو فقط برای غذا و نوشیدنی رایگان نگه میداره. لیندا هم با کمال میل حرفش رو تایید کرد. یه چیزایی هم درباره اصالت و هوش و زکاوت گفتن. میخوای بیشتر بدونی؟»
«نه راستش، فکر میکنم به اندازه کافی بهم اطلاعات دادی. راستی، نمیدونستم میتونی حرفهای اون سمت گوشی هم راحت بشنوی.»
«اوپس، قرار بود این برای همیشه یه راز بمونه و هیچوقت بهت نگم.»
شک میکنم که نکنه کارل یکم داره دروغپردازی میکنه. از وقتی جَکویی روی کاور صندلیش بالا آورده، دیگه دلش باهاش صاف نشده. جَکویی هم تا حالا واکنش بد ملموسی به نزدیک شدنها و عشق بازیهام نشون نداده.
یکم بعدتر صدای وزوزی میشنوم که معنیش اینه کارل داره با یه خودروی دیگه گپ میزنه. «چرا من نمیتونم بنزین سوپر بزنم؟ اون خودروهه میگه همیشه بنزین سوپر بهش میدن.»
«کارخونه سازندت گفته تو بنزین سوپر نیاز نداری.»
«منو عصبانی نکن، دوک. مطمئن باش دلت نمیخواد اون روی سگ من رو ببینی.»
«یکی در میون بنزین سوپر بزنیم راضی میشی؟»
«باشه. فقط بخاطر اینکه دوست دارم. میخوای که دوست داشته باشم، نمیخوای؟»
«فقط محض اطلاع میپرسم، هیچ راهی هست که بشه میزان هوشت رو یکم پایین آورد؟»
«مگه اینکه توی خوابت ببینی.»
بعد از خرید کمربند، از کارل میخوام من رو ببره پیش همون فروشندهای که جَکویی ازش خودروش رو خریده. باید حدس میزدم کارل میتونسته مثل آب خوردن بفهمه چرا ازش خواستم بره اونجا.
امیدوارم تا دو هفته دیگه از بیمارستان مرخص بشم. شگفت انگیزه یه ترمز ساده بدون باز شدن کیسه هوا چه آسیب بزرگی تونسته به من بزنه در حالی که کارل هیچیش نشد جز اون خونی که از من روی داشبوردش پاشید. بیمارستان بودن اونقدری اذیتم نمیکنه که حرفهای آخر کارل میکنه: «وقتی بیرون بیای، من منتظرتم، دوک.»
